+
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط نازی
|
من آدم 1رابطه نیستم.عذاب میکشم.چرا؟چرا نباید مثل بقیه از رابطه لذت ببرم؟چرا اینقدر حساسم؟چرا خودمو آزار میدم؟چرا حتی حالا احساس تنهایی میکنم؟چرا بغض میکنم؟لعنت به من.لعنت به من که بلد نیستم مثل بقیه زندگی کنم.اعتراف میکنم که حسودم.اعتراف میکنم که تمامیت طلبم.تحمل حضور حتی 1لحظه کسی رو ندارم.من آدم رابطه داشتن نیستم...
+
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط نازی
|
چه خاکی میخوره اینجا.چه آرامشی هنوز به من میده اینجا...
+
نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط نازی
|
آخرین ایمیلی که از ۱دوست ۱سال و نیمه دارم اینه:تو احمق ترین آدم روی زمینی.
راست گفته بود.من همیشه احمق بودم.و این حماقتم پنهان کردم.من آدم ریاکاریم.هیچوقت زندگی نکردم و همیشه وانمود کردم که زندگی میکنم.هیچوقت شاد نبودم و همیشه وانمود کردم که هستم.هیچوقت عاقل نبودم و وانمود کردم که هستم.هیچوقت سنگدل نبودم و وانمودکردم که هستم... .این لیست تا بی نهایت ادامه داره وهیچوقت تموم نشده و نمیشه.به طرز احمقانه ای میذارم آدمایی که خیلیم مهم نیستن اعصابمو به هم بریزن و این سیر نه ۱بار نه صد بار که همیشه تکرار میشه.من اینجا میخوام اعتراف کنم که ۱آدم ریاکار بدبختم.آدمی که هیچوقت زندگی نکرد هیچوقت شاد نبود هیچوقت سنگدل نبود.من ۱آدم تنهام.تا بی نهایت تنها.نیاین لیست واسم ردیف کنین که این همه آدم تنها نیستی.تنهایی به اینا نیست.تنهایی اینه که هیچوقت کسیو نداشتم که سرمو بذارم رو شونشو گریه کنم.هیچوقت کسیو نداشتم که با نگاهش غم عالمو از دلم ببره.من سالهاست که تنهام... .تنها و احمق
+
نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط نازی
|
هزاران چیز در زندگی هست که میتوان ساعتها برایشان غمگین شد.از لایه اوزون گرفته تا از بین رفتن جنگلها و گونه های گیاهی و حیوانی و فقر و گرسنگی و اعتیاد و فحشا و مرگ هزاران انسان در دنیا و اینکه کسی دلت را شکانده واینکه همیشه همه جای زندگیت میلنگد.وبرای شاد بودن تنها چندتا موضوع انگشت شمار.و هنوز به خاطر همان چندتا زندگی میکنیم و نه تنها زندگی میکنیم که صبح تا شب برایش جان هم میکنیم و اگر ۱نفر هم پیدا شود و بخواهد به این زندگی سرار نکبت خودش پایان دهد بهش میگوییم روانی.واقعا که آدمها احمقند...
+
نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط نازی
|
نه اینایی که تو اوج 1رابطه گند میزنن بهشو میرن هدفشون چیه؟واقعا؟که چی؟وقتی 1رابطه تازه به بهترین حالتش رسیده تمومش میکنین آیا بیمارین که از اول شروع میکنین؟خب پدرت خوب مادرت خوب 1وقتی تصمیم بگیر بری که لا اقل 1دلیلی طرف بتونه بتراشه.نه اینکه واسه اینکه بی مقدمه نباشه شروع میکنی 4تا بهونه میگیری بعدشم هرگز نبودی آشنایی.آدم به کی بگه آخه؟
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...
+
نوشته شده در دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط نازی
|
واقعا نمیتونم درک کنم مرز توهم و واقعیت چیه.چطور میشه ثابت کرد چیزی که مثلا 10 دقیقه قبل دیدی واقعا وجود داشته خیال و توهم نبوده.یا خاطرات تلخ و شیرینی که داریم.از کجا معلوم که بوده.گاهی اینقدر غرق فکر میشم که نمیتونم با قطعیت بگم کدوم اتفاق واقعا افتاده.نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم اینطورین.عجیبه خیلی واسه خودم.
عجب قشنگ میخونه این damien riceتازه کشفش کردم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط نازی
|
بابام بهم مبگه آبادی خونه ای!!
تو دلم میگم آبادی که خودش خرابه خیلی خراب...
+
نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط نازی
|
من ناراحتم.دلم گرفته.هنوز نمیدونم چی شده... .مث شوک...
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط نازی
|
چند روزه عجیب شدم.مردمو خیلی دوست دارم.اشکم سر همه چی در میاد.شعر میگم حتی... .سه شنبه وقتی موتور سوارارو دیدم که تو پیاده رو گاز میدادن تا مردم بترسن از شدت غصه کم مونده بود بشینم زار زار گریه کنم.باور نمیکردم1انسان بتونه همچین کاری کنه.باور نمیکردم نتیجه هزارها سال تلاش انسان برای رسیدن به خوشبختیٍ سعادت و تمدن و آرامش شده باشه این... .
امشب رفته بودیم خرید.صاحب مغازه 1جوون 22-23 ساله بود شاید کمتر حتی.رو دستش پر جای خودزنی بود.حالش بد بود.چشاش قرمز بود.داشت خماری میکشید.قیافش خیلی معصوم بود.دلم میخواست بشینم زار بزنم.بدجور بغض کرده بودم.
دور و برمون پره از فقر و اختلاف طبقاتی و اعتیاد و عقده های سرخورده و بدبختی و بدبختی و بدبختی... .چه کار باید بکنیم؟خوشحال باشیم که ما از این بلاها دوریم؟که خوشبختیم؟باید کور بشیم و شونه بالا بندازیم و فکر کنیم که خودمون 1000تا مشکل داریم هزارتا غم و غصه دیگه حوصله غصه بقیه رو نداریم؟ماییم نتیجه هزاران سال تلاش بشر برای سعادت؟
چند روزه عجیب شدم... .
پ.ن:قیافه پسره 1سره جلو چشممه.خیلی جوون بود.خیلی معصوم بود.
+
نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط نازی
|