مردم اعتراض مسالمت آمیز و بدون خشونت میکنن میگن اغتشاش گر و آشوب گرن.وقتی میزنن جاهای دولتی رو خراب میکنن سریع خرابی هارو درست میکنن کسی نبینه.مملکته داریم؟؟!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط نازی
|
سلام.خوبین؟دارم میرم ولایت.امشب!!اینقدر این سفر به من استرس میده که حد نداره.این دفعه بازخوبه یکی از دوستام باهامه.حال میده.تازه این سری درس و دغدغه اشو هم ندارم.خیالم راحته.فقط بخور بخوابو عشق و حال.راستی ۳ نفر از ۴ نفری که گرفته بودن آزاد کردن.من که دیدمشون اصلا باورم نمیشد.اینقدر ذوق کردم و جلف بازی در آوردم الان پسر بنده خدا فکر میکنه من...استغفرا... .
چند وقت پیش تو ۱وبلاگی خوندم هر کس تو دنیای واقعی بر عکس اون چیزیه که تو وبلاگشه.مثلا اگه تو وبلاگش شاد و اهل بگو بخنده و اینا تو دنیای واقعی آروم و ساکت و ایناست.به نظرم تو خیلی موارد درسته.خود من با اینکه همه غم وغصه هام تو وبلاگمه ظاهر واقعیم بسیار مشنگه.والا.
خوش باشید.تا برنامه بعد همه شمارو به خدای مهربون میسپارم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط نازی
|
اخیش.امروز بعد مدتها نفس راحت کشیدم.البته هنوز ۲ تا امتحان مونده ولی اصلیا رو دادم دیگه.۱دونشم میفتم.

خلاصه که همه چی آرومه... .
۱چیزی.جدیدا به این نتیجه رسیدم که همه پسرایی که ازدواج میکنن ابله و نادانند.والللا.من نمیدونم زن میگیرن که چی بشه مثلا؟زندگیتونو بکنین.عشق و حال و صفا سیتی.حالا دخترارو بگی ۱ چیزی.مجبورن خب.خودم اگه پسر بودم ۱۰۰ سال سیاه هیچ دختری رو نمیگرفتم
دارم اراجیف میگمااا تا فحش کاریم نکردین خودم برم.بای.
پ.ن:دوست عزیزی که داری اعصابمو خورد میکنی!!!خودت مث آدم بیا ۱ خبری از خودت بده.مردم.
+
نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط نازی
|
تا این ترم ما تو دانشگاهمون انتخاب واحد نمیکردیم بلکه انتخاب واحد مارو.... .
خوشبختانه این ترم ما انتخاب واحدو...
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط نازی
|
وحشتناک دلتنگتم.الانه که دلم بترکه... .کاش تو هم قدّ یه سر سوزن برای دوستی حرمت قائل بودی.
+
نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط نازی
|
سلام.خوبم.نه خیلی خوب اما خوب.توی دنیایی که از در و دیوار برای آدم میبارد خب یک همچین روزی که از اولش تک و تنها توی خوابگاه نشسته ام و ۱۰ تایی تمرین کپ زده ام لابد روز خوبی باید حساب شود دیگر.حدود 20 روزی میشود که غم و غصه دست از سرم برنمیدارند.هر چقدر هم که خودم را به بی خیالی و الکی خوشی میزنم بی فایده است.طلسم شده اند این روزها.اینجا هم که شده بود سنگ صبورم نمیتوانم بنویسم.زیادی محدود شده ام.اصلا دستم هم زیاد به نوشتن نمیرود.بزرگ که شدم خاطرات تلخ و شیرین این روزها را باید بنویسم به بچه هایم نشان دهم تا بفهمند چه مادر صبور و سرسختی داشته اند و البته به میزان زیادی اسگل!!!همین ها کافیست برای به یاد ماندن این روزهایم.خدافظ
پ.ن۱:شعر پست قبل از هم اتاقیم بود معصومه.
پ.ن:اینقدر ذوق میکنم وقتی زوربا آپ میکنه.از همین تریبون ازش خواهش میکنم تند تند آپ کنه...
+
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط نازی
|
کابوس
به کابوسی می مانند
این لحظه های نا گریز
این ساعت های پیاپی
که در واپسین دمشان
نفس هایی در سینه حبس می شوند
و دیگر رمق برون آمدن ندارند...!
سینا رو آزاد نکردن.5 تا دیگه رو هم گرفتن.بابا اینا 1 ذره سیاسی نبودن هیچکدوم.خدااااااااا به فریادمون برس.
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط نازی
|
شاید یه مدت نیام شاید زود بیام.هزار تا شاید.فعلا نفسم بالا نمیاد....
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط نازی
|
امروز رفتم دانشگاه.کلاسی که هر دفعه ۸۰-۹۰ نفر دانشجو داره ۲۰ نفر توش بودن.به استاد گفتم میخواید با این تعداد کلاسو تشکیل بدین؟گفت مگه چی شده؟واسش توضیح دادیم که دانشگاه چه خبر بوده.به هر حال اون نمیتونست با وجود ۲۰ نفر کلاسو تشکیل نده.کلاس تشکیل شد.اومدم بیرون از کلاس.نمیتونستم تحمل کنم تو کلاسی باشم که ۱ نفر دیگه هم حق داره توش باشه و حالا نیست.سینا بدون اینکه حتی تو این اعتراضات باشه دستگیر شده.ما حق نداریم یادمون بره که نیست و فکر کنیم درسمون مهمتره.سینا حق داشت تو این کلاس باشه.حقی که ازش گرفتن.متاسفم واسه اون ۲۰ نفر که انسانیتشون رو به ۱جلسه درس فروختن.
+
نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط نازی
|
سلام.خوب و خوشین؟ما که توپ... دقت کردین جدیدا هر کی از راه میرسه ۱دونه تو سر بچه های دانشگاه تهرانم میزنه؟هر برادری که راهشو گم میکنه سرشو میندازه پایین میاد دانشگاه.جالب میدونید چیه؟ما که میخوایم بریم تو دانشگاه باید ۱۰۰۰ تا کارت بزنیمو شناساییمون کنن و کلی دنگ و فنگ اون وقت ۱ عدد برادر که عمرا تا بیشتر از دوم ابتدایی خونده باشه با عزت و سلام صلوات وارد دانشگاه میشه.من اعصاب ندارم که دوباره به خاطر این وحشیا و ترس اینکه ببرنمون کهریزک دانشگاه تعطیل بشه هااااا.
امروزم هیچی درس نخوندم.حتی ۱کلمه.حال ندارم خب.
مخاطب خاص نوشت:آهای بی جنبه میخونم فردا.جوگیر نشو شما.
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط نازی
|