تبليغاتX
یادداشت
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.
مست مستم.کیفور کیفور.نمیفهمید چی میگم.رو زمین نیستم.رو ابرام.امشب همه چی قشنگه.آخ خدا.بگو که همش راست بود...
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

سلام علیکم.این پستی که میخونید یه پست کاملا تحلیلی و تحقیقی و علمیه.پس با دقت بخونید.

اهم.اصولا به نظر من و سایر دانشمندان مردان ۳ دسته هستند.

۱.دسته اول مردایی که به همسر یا بهتره بگم همراهشون به راحتی خیانت میکنن و عین خیالشونم نیست.حتی ممکنه همسرشون رو دوست داشته باشن اما امان از تنوع طلبی....

۲.دسته دوم مردانی که حتی ممکنه همسرشون رو زیاد هم دوست نداشته باشن(که  دلایلش به ما مربوط نیست)و ممکنه خیلی هم دلشون تنوع بخواد یا ته دلشون نیمچه علاقه ای به شخصی دیگه داشته باشن اما خیانت نمیکنن.که این گروه خودشون به ۲ دسته تقسیم میشن:اول اونایی که میترسن دوم اونایی که به خاطر اخلاق و وجدان خیانت نمیکنن.

۳.مردایی که اینقدر زن ذلیل هستن که اصلا به کس دیگه ای نگاه نمیکنن که بخوان خیانت کنن.البته بعضی از این مردا همسرشون رو واقعا دوس دارن.

البته مردان گروه ۳ خیلی ایده آلند.اما در واقعیت عملا نایاب هستن.من خودم ۱ مرد دسته۲ از دسته۲ رو ترجیح میدم.کلا حوصله ندارم دلیل بیارم دیگه.خودتون فکر کنید.

بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

من عاشق نیستم.نه نیستم.شایدم باشم و حاشا میکنم.هوس نیست.چون روحم بی تابه نه جسمم.عادت؟ممکنه باشه.ولی دردش از درد ترک عادت سخت تره.دیوانه نیستم.که اگر بودم اینقدر راحت پشت این بیتابی و بلاتکلیفی زندگی عادی جریان نداشت.شایدم جلوی این بلاتکلیفی.طبیعیه که تو این سن دلم کسی رو بخواد که همراهم باشه.اما نه هرکسی.نه توی هر راهی.۱۶ سالم که بود چشمام رو بستم و عاشق شدم.۱۹ سالم که شد چشمام و باز کردم دیدم از کسی که با چشم بسته عاشقش بودم بدم میاد.همون موقع تصمیم گرفتم دیگه چشمم رو نبندم.حالا هرچی جلوتر میره سخت تر میشم.۱۶ سالم که بود تو خیال دست مرد رویاییم رو میگرفتم.حالا که ۲۰ سالم شده تو واقعیت دست مرد ایده آل رو ول میکنم.۱ ماه دیگه یا کمتر تولدمه.نگاه که میکنم به پشت سرم میبینم اشتباه زیاد کردم اما ۱ اتفاق مثبت اینه که نمودار اشتباهاتم سیر نزولی داشته.خیلی وقتها دلم خواسته با کسی درد دل کنم اما اینایی که نوشتم درد دل نیست.حال و هوای ۲۰ سالگیمه.نمیتونید تصور کنید که چقدر این حال و هوا رو با همه ی سردیش دوست دارم و برای رسیدن بهش زحمت کشیدم.دیشب دوستم بهم به شوخی میگفت:"میری نت چیکار؟بیچاره ۱ عشق هم نداری باهاش بچتی."نمیدونه البته که انگیزه دارم.یا یک عادت قدیمی که بیام نت.اما اینم نمیدونه چقدرکیفورم از این بی عشقی!!!

-تا حالا تنهایی سینما رفتین؟خیلی حال میده.شاید فردا برم!!!

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

سلام.

اول از دیروز بگم که ۱ عالمه خوش گذشت.قرارمون ۸ میدون ولیعصر بود.۷:۳۵ رسیدیم.تا اینجا ۳ تا دختر بودیم ۲ تا پسر.از تجریش ۱گل پسر!!!بهمون ملحق شد.حدود ۱۰ رسیدیم تا بریم بالا بشینیم و اینا ۱۱ شد.۱ عالمه بگو بخندو اینا.منم هی عکس گرفتم شاید بعد نوشتن ۱ دونه اشو گذاشتم.بعدشم ناهار خوردیممم.خلاصه بگم ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدیم خوابگاه درحالی که به شدت بو دود میدادیم.از ۹:۳۰ خوابیدیممممم تا ۸ صبح امروز.این بود انشای من.آهان راستی ۱ی از بچه ها به من میگفت نانگیلا.چرا آیا؟

امروزهم همین بس که مکالمه چند دقیقه پیش من و مادرم رو ببینید.

مامان:شام چی خوردی؟

من:رب گوجه با نون.

مامان:چرا اینقدر تنبلی ۱چیزی ذرست کن بخور.

من:چیزی نداریمممم مااااااااااامان.

مامان:عارفه چی خورده؟

من:اون رب گوچه با نون دوست نداره نخورد.

مامان:

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

سلاممممم.حال شما؟من خوبم اگه تا فردا ۱ سری مسائل پیش نیاد.آخه میدونید فردا داریم با ۲ تا از دوستام و دوست دوستم و ۲ تا از دوستاش میریم درکهآی دلم لک زده بود واسه بیرون رفتنننننن.دیگه فردا بساط کباب و صفا سیتی به راهه یوهوووووووووووووووووو .

این مدت هم که نبودم اول واسه این بود که حرفی نداشتم.دوم هم نیس تغییر رویه دادمهمششش دارم درس میخونم.دیگه همینا دیگه.خوش باشین.تا بعد

پ.ن:دارم کتاب تشیع علوی تشیع صفوی شریعتی رو میخونم اگه نخوندین حتما سانسور نشدش رو گیر بیارین بخونین.ضرر نمیکنید.به سید خصوصا توصیه میکنم حتما بخونه البته اگه نخونده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

سلام.اول از همه دلتون بسوزه.نمیدونید adslمفت تو خوابگاه چه حالی میده.یعنی خیلیاااااااااا.

دوم از همه دلتون آبببببببب فردا احتمال داره اهمتی بیاد دانشگامون.از الان بچه ها برنامه ریختن دهنشو سرویس کنن.من یکمی کله ام باد داره.به نظرتون عاقلانه است که منم تو مراسم سرویس کردن دهن مموت شرکت کنم؟

سوم از همه نمیدونم چرا همش آپ کردنم نمیاد.حرفی ندارم خب.یکی ۱ موضوع بده من بنویسم دربارش.

چهارم از همه خدانگهدار.

      

بعدا نوشت:هان چیه؟دلم میخواد واسه همه پست هام بعدا نوشت بذارم.اومدم بگم کاش امشب سحر نشه... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

گند پشت گند.این ترم مشروط نشم شانس آوردم.خسته شدم.اه.خدایاااااا.واقعا ناراحتم.اخه ادم چندتا درسو به زور پاس کنه.این یکی هم که ۹۹٪درصد می افتم.

بعدا نوشت:آیا ممکنه ادم ۱ دوست داشته باشه که نظرات و عقایدش ۱۸۰درجه با آدم فرق داشته باشه و هی آدمو بچزونه و اینا ولی همچنان خیلی زیاد اون ۱ دوست رو دوست داشته باشه؟من دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

اومدم تندی بگم به کوری چشم امریکا و استکبار جهانی و برای امید دادن به مردم مظلوم غزه و لبنان و به رغم خواست منافقان و تحریم های گسترده همچنان سالم و زنده ام و با وجود اینکه امتحان دارم و کلاس دارم تا ۱ ربع دیگه و درس نخوندم و روزه ام و ۱۰۰۰ تا بدبختی دیگه باز به کوری چشم امریکا و استکبار جهانی و برای امید دادن به مردم مظلوم غزه و لبنان و به رغم خواست منافقان همچنان شادو سرحالم.

بعدا نوشت:بازم مثل همیشه امریکای جهانخوار نذاشت که مستضعفان به اهدافشون برسن.شایدم دست انگلیس در کار بود و توطئه اونها باعث شد من امتحان رو خراب کنم.به هر حال این مصیبت وارده را به همه مسلمانان جهان تسلیت میگم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

آخیششش.هیچ جا وبلاگ خود آدم نمیشه.راحت شدم.شما خوبین؟

طبیعتا اول میپردازیم به قضیه بازی.البته من زیاد علاقه ای نداشتم بازی کنم ولی سید جان اینقدر اصرار کرد دیگه گفتم بده دعوتشو رد کنم.آما... اگه انسان اولیه بودم چه چیزایی رو اول اختراع میکردم؟

۱.قطعا و یقینا اولین مورد دوغه.دوغ عصاره زندگیه.کدوم آدم عاقل و بالغ و سالم العقلی بدون دوغ زنده میمونه آخه؟

توضیح:اگه شما بدون دوغ زنده میمونید معنیش اینه که عاقل و بالغ و سالم العقل نیستین لابد.

۲.کامپیوتر و اینترنت.لزوم وجود کامپیوتر که بر همگی واضح و مبرهنه.کامپیوتر بدون اینترنتم که یعنی پشم."کامپیوتر بدون اینترنت مثل زندگی بدون عشق است"(نازی سلام ا...علیها)

۳.وبلاگ.خب گیریم کامپیوتر و اینترنت بود.بدون وبلاگ میخوای چیکار کنی؟

۴.دوچرخه.تنها ورزشی هست که من دوست دام خودم توش باشم یعنی خودم بازی کنم اگه این نباشه که سر ۳۰ سالگی میمیرم خب.

۵.س.و.ت.ی.ن.از نوع خوشگل ناز عروسکیش.من خودمم هنوز نفهمیدم که چرا به این موجود اینقدر علاقه دارم.یعنی خیلیااااا.

۶.عینک.اینقدر بهش عادت دارم که اگه نباشه حس میکنم یه چیزیم کمه.

۷.دستشویی خونگی ایرانی.توضیحی نداره.

پ.ن:پارسال بابام یه لپ تاپ توشیبا ناز خوشل خرید در حالی که من هنوز با ایسر(نمیشه انگلیش بنویسم) ۴-۵سال پیش سر میکردم.امسال دید خیلی چشمم بهشه گفت واسه تو.همه کارارو واسه تعویضشون کرده بودیم که ناگهان احساسات نوستالژیک من اومدن و همه چیو خراب کردن.گفتم من لپ تاپ خودمو میخوام.

پ.ن۲:همچنان درس نمیخونم.مشروط میشمااااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

دوباره مینویسم از هزارتا چرا که روی سرم آوار میشه.آخه چرا من اینطوریم؟چرا عاقل نمیشم؟چرا اینقدر همه چی گس شده؟چرا تلخی میزنه زیر دلم؟چرا نباید مثل بقیه ی این فامیل عریض و طویل باشم؟چرا اینقدر سردرگمم؟چرا کثیف شدم؟چرا نمیمیرم؟

آخ٬آره٬حق با توئه.من فکرم مشکل داره٬دینم مشکل داره٬زندگیم مشکل داره.تو این همه مشکل تو چرا هوار شدی رو گذشته من؟تو چرا اومدی؟تو چرا رفتی؟اصلا کی اومدی و کی رفتی؟چرا تموم نمیشه؟

بعدا نوشت:نازی جان٬عزیزم؟ساعت ۴ صبحه چرا نمیری کپه مرگتو بذاری؟

         

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط نازی  |